روایت زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛ از «چایخانه مامان» تا شهادت پای لانچرها

روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها

خواهر شهید علیدادی با مرور خاطرات برادرش میگوید: او مردی خانوادهدوست و عاشق شهادت بود؛ بیآنکه حتی نزدیکانش بدانند دورههای تخصصی نظامی را گذراند و سرانجام با زبان روزه در کنار دوست دیرینهاش به شهادت رسید.

به گزارش خبرگزاری مهر، در روزهایی که دشمن با توسل به ترفندهای مختلف به حریم این کشور تجاوز کرد، مردانی از تبار عاشورا دل از خانه کندند و راهی میدان شدند. یکی از آن مردان، شهید «مهدی علیدادی» است؛ پاسداری که از کودک دو سالهاش گذشت و رفت تا امنیت ایران اسلامی در برابر زیادهخواهی دشمنان خدشهدار نشود.

روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها
روایتی از زندگی شهید «مهدی علیدادی»؛از «چای‌خانه مامان» تا پای لانچرها

از «چایخانه مامان» تا پای لانچرها؛ روایت خواهر شهید

نصرت علیدادی، خواهر بزرگ شهید، روایت خود را اینگونه آغاز میکند: «حاج مهدی آنقدر به مامانم علاقه داشت که از ۳۰ روز ماه، ۲۵ روزش را با مامان صبحانه میخورد. بعد یک عکس میگذاشت در گروه خانواده و میگفت: “چایخانه مامان، بدوید بیایید.”» خواهر شهید میگوید: مهدی تنها برادری بود که نظامی شد؛ اما هیچگاه به خانواده نگفت که دوره هوافضا را گذرانده و پای لانچرها میرود. «هر وقت خانه نمیآمد، فقط میگفت “مأموریت” هستم. زمانی که شهید شد تازه فهمیدیم مهدی دوره هوافضا را گذرانده است.»

دو ویژگی برجسته شهید علیدادی در روایت خواهرش

  • خانوادهدوستی و شوخطبعی: خواهر شهید میگوید: «مهدی بسیار شوخطبع بود. با اینکه سنش از همه ما کمتر بود اما خیلی با احترام صحبت میکرد. هم احترام یک بچه کوچک را داشت هم احترام یک پیرمرد.» او شبهای پنجشنبه و جمعه را با خانواده بود و قرار جمع شدنشان را «کوچه عشق» مینامید.
  • عشق به شهادت و پنهانکاری از خانواده: «مهدی واقعاً عاشق شهادت بود. از مامانم میترسید چون مامان اجازه نداده بود به سوریه برود. به خانمش گفته بود: “نگذار کسی بفهمد من دوره هوافضا را میبینم وگرنه مانعم میشوند.”»

شهادت با زبان روزه در کنار رفیق دیرینه

خواهر شهید از نحوه شهادت میگوید: «حاج مهدی و حاج مرتضی محبی، آن دو رفیق دیرینه، با هم شهید شدند. حتی وقتی بهشان گفته بودند بیایید افطار کنید، گفتند: “نه، باید برویم کارمان را انجام بدهیم.” همرزمشان قسم میخورد که آنها را اینقدر خندان و شاداب ندیده بود. حاج مرتضی از جلو و حاج مهدی از پشت سر مورد اصابت ترکش قرار گرفتند و شهید شدند. حتی یک جرعه آب هم نخورده بودند و با زبان روزه به شهادت رسیدند.»

خواهر شهید در پایان با بغض میگوید: «مهدی یک برادر معمولی برای ما نبود. هر وقت سر مزارش میروم، به او میگویم: “مهدی، کمکم کن که بتوانم به بچههایت کمک کنم.” مهدی در وصیتنامهاش نوشته بود: “هیچ روزه نگرفته و نماز نخواندهای ندارم” و به پسرش گفته بود: “اگر شهید شدم، برو بعدی.”»

مجله خبری ارتباط ما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *